آبای مهربون فدای اون دستای مهربونو زحمتکشت برم که برام کیف میبافتی میاوردی یادته یبار گفتم جواب نمیده زنگ زدی همه چیو درست کردی ؟ ؟؟کاش میموندی و بهم رسیدن مارو میدیدی. ..خداروشکر یه شب اومدی خونه ما موندی .. فقط میگم چرا اون روز من گفتم روم نمیشه باهات حرف بزنم![]()
آبا تو دلگرمی همه ما بودی ....من تو این چار دیواری دلتنگ خوابگاه دلم تنگه دستم به جایی نمیرسه میدونی چقد گریه کردم اخه چرا انقد یهویی رفتی مهربونترین ..یه زن محححححکم و صبورو راز دار و باحیا ..
الهی فدای اون حیای تو بشم هر وقت میومدی هر چقد اصرار میکردم متکا بیارم میگفتی نه راحتم من که میدونستم دراز بکشی راحت تری ولی همیشه میشستی .... تو باید خیلی چیزارو میدیدی مادربزرگ مهربون ...
چقد سخته اینجا بودن دور بودن تو غربت یه خبر بد شنیدن دلم میخواد بهت زنگ بزنم از طرفیم میدونم الان فرصت مناسبی نیست . .. میرم نمازمو بخونم و برای شادی روح تو یه مهربون قران بخونم
برچسب:
نویسنده: سام قنبریپور